کیان :راه گم کرده بودم ابو اسحاق....
مختار: راه بلدی چون تو که راه را گم کند ، نابلدان را چه گناه؟
کیان: راه را بسته بودند از بیراهه رفتم هرچه تاختم مقصد را نیافتم، وقتی به نینوا رسیدم خورشید برنیزه بود.
مختار: شرط عشق جنون است، ما که ماندیم مجنون نبودیم....
برچسب: شرط عشق,شرط عشق جنون است,شرط عشق است,شرط عشق شعر,شرط عشق جنون,رمان شرط عشق,نه شرط عشق بود,شرط بندی عشق,هندوانه به شرط عشق,داستان کوتاه شرط عشق,
نویسنده: کاوه یزدانی